Dictiornary-Farsi.com
English Persian Dictionary - Beta version
Home
Enter keyword here!
⌨
Tips
|
Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 305 (25 milliseconds)
English
Persian
prefigure
از پیش نشان دادن
prefigured
از پیش نشان دادن
prefigures
از پیش نشان دادن
prefiguring
از پیش نشان دادن
foreshown
از پیش نشان دادن
Search result with all words
dump
نشان دادن متن یا گرافیک روی صفحه نمایش بر روی چاپگر
marker
علامت روی زمین گلف برای نشان دادن محل گویی که با دست برداشته شده
marker
دو علامت در ابتدا و انتهای بخشی از داده یا متن برای نشان دادن بلاک خاص که قابل حرکت یا حذف یا کپی به عنوان سیگنال واحد باشد
markers
علامت روی زمین گلف برای نشان دادن محل گویی که با دست برداشته شده
markers
دو علامت در ابتدا و انتهای بخشی از داده یا متن برای نشان دادن بلاک خاص که قابل حرکت یا حذف یا کپی به عنوان سیگنال واحد باشد
simulate
تقلید نشان دادن وانمود کردن
simulates
تقلید نشان دادن وانمود کردن
simulating
تقلید نشان دادن وانمود کردن
stop
بیت ارسالی در اتباطات اسنکرون برای نشان دادن انتهای یک حرف
stopped
بیت ارسالی در اتباطات اسنکرون برای نشان دادن انتهای یک حرف
stopping
بیت ارسالی در اتباطات اسنکرون برای نشان دادن انتهای یک حرف
stops
بیت ارسالی در اتباطات اسنکرون برای نشان دادن انتهای یک حرف
prompt
پیام حرف نشان داده شده روی صفحه نمایش برای پیام دادن به کاربر که یک ورودی لازم است
prompted
پیام حرف نشان داده شده روی صفحه نمایش برای پیام دادن به کاربر که یک ورودی لازم است
prompts
پیام حرف نشان داده شده روی صفحه نمایش برای پیام دادن به کاربر که یک ورودی لازم است
project
فاهر کردن نشان دادن
projected
فاهر کردن نشان دادن
projects
فاهر کردن نشان دادن
colour
صفحه نمایشی که امکانی برای نشان دادن اطلاعات رنگی دارد
colours
صفحه نمایشی که امکانی برای نشان دادن اطلاعات رنگی دارد
map
رسم یا نشان دادن روش ابتدایی صفحه کلید
maps
رسم یا نشان دادن روش ابتدایی صفحه کلید
digit
عدد اضافی درمتن ارسالی برای نشان دادن و تصحیح خطاها
digits
عدد اضافی درمتن ارسالی برای نشان دادن و تصحیح خطاها
measure
اندازه نشان دادن
show
نشان دادن
showed
نشان دادن
shows
نشان دادن
ante
نشان دادن
blip
علامت کوچک روی نوار یا فیلم برای نشان دادن موقعیت
blips
علامت کوچک روی نوار یا فیلم برای نشان دادن موقعیت
images
نقش کردن تصویر کردن نشان دادن تصویر
reference
نشانه چاپ شده برای نشان دادن وجه و یک یادداشت یا عدم وجود مرجع در متن
references
نشانه چاپ شده برای نشان دادن وجه و یک یادداشت یا عدم وجود مرجع در متن
sample
نمونه برداشتن نمونه نشان دادن
sampled
نمونه برداشتن نمونه نشان دادن
register
نشان دادن
registering
نشان دادن
registers
نشان دادن
flag
یک بیت در کلمه نشان دهنده وضعیت برای نشان دادن وضعیت وسیله
flag
1-روش نشان دادن انتهای فیلد یا یک چیز مخصوص در پایگاه داده ها. 2-روش گزارش دادن وضعیت ثبات پس از یک عمل ریاضی یا منط قی
flags
یک بیت در کلمه نشان دهنده وضعیت برای نشان دادن وضعیت وسیله
flags
1-روش نشان دادن انتهای فیلد یا یک چیز مخصوص در پایگاه داده ها. 2-روش گزارش دادن وضعیت ثبات پس از یک عمل ریاضی یا منط قی
telltale
نوار فلزی یا چوبی روی دیوار جلو اسکواش نوارپارچه وصل به بادبان برای نشان دادن سمت باد
return
کلیدی درصفحه کلید برای نشان دادن اینکه تمام داده مورد نظر وارد شده اند
returned
کلیدی درصفحه کلید برای نشان دادن اینکه تمام داده مورد نظر وارد شده اند
returning
کلیدی درصفحه کلید برای نشان دادن اینکه تمام داده مورد نظر وارد شده اند
returns
کلیدی درصفحه کلید برای نشان دادن اینکه تمام داده مورد نظر وارد شده اند
sector
سوراخ در لبه دیسک برای نشان دادن محل اولین شیار
sectors
سوراخ در لبه دیسک برای نشان دادن محل اولین شیار
check
رقم اضافی در متن ارسالی برای نشان دادن و تصحیح خطاها
checked
رقم اضافی در متن ارسالی برای نشان دادن و تصحیح خطاها
checks
رقم اضافی در متن ارسالی برای نشان دادن و تصحیح خطاها
mock-up
مدل محصول جدید برای آزمایش یا نشان دادن به مشتریان موجود
mock-ups
مدل محصول جدید برای آزمایش یا نشان دادن به مشتریان موجود
picture
سینما با عکس نشان دادن
pictured
سینما با عکس نشان دادن
pictures
سینما با عکس نشان دادن
picturing
سینما با عکس نشان دادن
index
نشان دادن بصورت الفبایی
indexed
نشان دادن بصورت الفبایی
indexes
نشان دادن بصورت الفبایی
hyphen
برای نشان دادن وقفه یاتردید یا لکنت زبان دررمان ها بکار میرود مثل ah-ah و غیره
hyphen
علامت چاپ برای نشان دادن تقسیم کردن کلمه
hyphens
برای نشان دادن وقفه یاتردید یا لکنت زبان دررمان ها بکار میرود مثل ah-ah و غیره
hyphens
علامت چاپ برای نشان دادن تقسیم کردن کلمه
emblem
با علایم نشان دادن
emblems
با علایم نشان دادن
force
خشونت نشان دادن
forces
خشونت نشان دادن
forcing
خشونت نشان دادن
flash
روشن و خاموش کردن چراغ . روشن و خاموش شدن شدت روشنایی نشانه گر برای نشان دادن
flashed
روشن و خاموش کردن چراغ . روشن و خاموش شدن شدت روشنایی نشانه گر برای نشان دادن
flashes
روشن و خاموش کردن چراغ . روشن و خاموش شدن شدت روشنایی نشانه گر برای نشان دادن
vision
یا نشان دادن
visions
یا نشان دادن
clock
ساعتی که برای نشان دادن زمان از اعداد استفاده میکند
clocks
ساعتی که برای نشان دادن زمان از اعداد استفاده میکند
auto
توانایی صفحه نمایش برای نشان دادن همان تصویر پس از عوض کردن nesolution آن
autos
توانایی صفحه نمایش برای نشان دادن همان تصویر پس از عوض کردن nesolution آن
marshal
به ترتیب نشان دادن
marshaled
به ترتیب نشان دادن
marshaling
به ترتیب نشان دادن
marshalled
به ترتیب نشان دادن
marshals
به ترتیب نشان دادن
demarcation
نشان دادن اختلاف بین دو محیط
feature
نمایان کردن بطوربرجسته نشان دادن
featured
نمایان کردن بطوربرجسته نشان دادن
features
نمایان کردن بطوربرجسته نشان دادن
featuring
نمایان کردن بطوربرجسته نشان دادن
chart
بر روی نقشه نشان دادن
charted
بر روی نقشه نشان دادن
charting
بر روی نقشه نشان دادن
charts
بر روی نقشه نشان دادن
earmark
نشان کردن اختصاص دادن
earmarks
نشان کردن اختصاص دادن
belie
خیانت کردن به عوضی نشان دادن
belied
خیانت کردن به عوضی نشان دادن
belies
خیانت کردن به عوضی نشان دادن
belying
خیانت کردن به عوضی نشان دادن
Other Matches
ground resolution
قدرت نشان دادن قسمتهای کوچک زمین نشان دادن جزئیات زمین
example is better than precept
نمونه اخلاق از خود نشان دادن بهترازدستوراخلاقی دادن است
televises
درتلویزیون نشان دادن برنامه تلویزیونی ترتیب دادن
televising
درتلویزیون نشان دادن برنامه تلویزیونی ترتیب دادن
televised
درتلویزیون نشان دادن برنامه تلویزیونی ترتیب دادن
televise
درتلویزیون نشان دادن برنامه تلویزیونی ترتیب دادن
greaten
درشت نشان دادن اهمیت دادن
illustrating
شرح دادن نشان دادن
illustrates
شرح دادن نشان دادن
illustrate
شرح دادن نشان دادن
introduced
نشان دادن
evinces
نشان دادن
evince
نشان دادن
point
نشان دادن
evinced
نشان دادن
evincing
نشان دادن
introduce
نشان دادن
to show up
نشان دادن
exerting
نشان دادن
exerted
نشان دادن
exert
نشان دادن
run
نشان دادن
actuate
نشان دادن
runs
نشان دادن
to put forth
نشان دادن
exerts
نشان دادن
indicates
نشان دادن
adumbrate
نشان دادن
indicate
نشان دادن
indicated
نشان دادن
demonstrating
نشان دادن
introduces
نشان دادن
introducing
نشان دادن
showŠetc
نشان دادن
demonstrated
نشان دادن
demonstrate
نشان دادن
imbody
نشان دادن
demonstrates
نشان دادن
cough up
<idiom>
بی تمایلی نشان دادن
decorating
نشان یامدال دادن به
displaying
نشان دادن اطلاعات
To assert oneself . To display ones merit .
خودی را نشان دادن
responds
واکنش نشان دادن
to hang back
بیمیلی نشان دادن
by show of hands
با نشان دادن دست
playoff
نشان دادن فیلم
playoffs
نشان دادن فیلم
for crying out loud
<idiom>
نشان دادن عصبانیت
decorates
نشان یامدال دادن به
louts
نفهمی نشان دادن
rubricate
قرمز نشان دادن
emote
هیجان نشان دادن
to play fast and loose
بی ثباتی نشان دادن
lout
نفهمی نشان دادن
rubricize
قرمز نشان دادن
display
نشان دادن اطلاعات
displayed
نشان دادن اطلاعات
decorate
نشان یامدال دادن به
displays
نشان دادن اطلاعات
adumbration
نشان دادن خلاصه
graphs
با نمودار نشان دادن
image
نشان دادن تصویر
graph
با نمودار نشان دادن
hang back
بی میلی نشان دادن
squirms
ناراحتی نشان دادن
squirming
ناراحتی نشان دادن
squirmed
ناراحتی نشان دادن
squirm
ناراحتی نشان دادن
impassibly
بی نشان دادن عاطفه
pragmatize
واقعی نشان دادن
showdowns
نمونه نشان دادن
reacts
واکنش نشان دادن
reacting
واکنش نشان دادن
reacted
واکنش نشان دادن
react
واکنش نشان دادن
to be illustrative of
با عکس نشان دادن
keep at something
پشتکار نشان دادن
pretypify
قبلا نشان دادن
showdown
نمونه نشان دادن
respond
واکنش نشان دادن
exemplifying
بانمونه نشان دادن
televised
با تلویزیون نشان دادن
responded
واکنش نشان دادن
blazed
باتصویر نشان دادن
televise
با تلویزیون نشان دادن
blaze
باتصویر نشان دادن
blazes
باتصویر نشان دادن
televises
با تلویزیون نشان دادن
exemplify
بانمونه نشان دادن
exemplifies
بانمونه نشان دادن
televising
با تلویزیون نشان دادن
exemplified
بانمونه نشان دادن
react
عکس العمل نشان دادن
dogmatize
تعصب مذهبی نشان دادن
representations
عمل نشان دادن چیزی
overreacted
بیخود واکنش نشان دادن
represent
بیان کردن نشان دادن
overreacting
بیخود واکنش نشان دادن
represented
بیان کردن نشان دادن
reacted
عکس العمل نشان دادن
represents
بیان کردن نشان دادن
overreacts
بیخود واکنش نشان دادن
reacting
عکس العمل نشان دادن
reacts
عکس العمل نشان دادن
representation
عمل نشان دادن چیزی
overreact
بیخود واکنش نشان دادن
to screen a scene
در روی پرده نشان دادن
show one round
همه جا را به کسی نشان دادن
historicize
بعنوان تاریخ نشان دادن
impassibly
بی نشان دادن احساس درد
to render homage
تکریم و وفاداری نشان دادن
to pay homage
تکریم و وفاداری نشان دادن
to do homage
تکریم و وفاداری نشان دادن
to keep one's temper
متین بودن نشان دادن
to give a warm welcome
روی خوش نشان دادن به
emblematize
بطور کنایه نشان دادن
to set out
نشان دادن تعیین کردن
examples
بامثال ونمونه نشان دادن
turtledove
عزیز محبت نشان دادن
rogues
رذالت و پستی نشان دادن
lay down the law
<idiom>
راه را به کسی نشان دادن
wear one's heart on one's sleeve
<idiom>
نشان دادن تمام احساسات
turtledoves
عزیز محبت نشان دادن
you don't say
<idiom>
نشان دادن تعجب ازشنیدهها
phew
برای نشان دادن بی تابی
phew
برای نشان دادن بیزاری
to jump at something
[colloquial]
به چیزی واکنش نشان دادن
rogue
رذالت و پستی نشان دادن
chronogram
نشان دادن سنوات تاریخی
example
بامثال ونمونه نشان دادن
displays
نشان دادن ابراز کردن
To show ones mettle .
غیرت خود را نشان دادن
displaying
نشان دادن ابراز کردن
displayed
نشان دادن ابراز کردن
give someone the green light
چراغ سبز نشان دادن
carry the torch
<idiom>
نشان دادن وفاداری به کسی
give in
<idiom>
راه را به کسی نشان دادن
display
نشان دادن ابراز کردن
give way
ضعف نشان دادن پایین امدن
to put it on
پیش از اندازه واقعی نشان دادن
to lose one's temper
متین بودن خونسردی نشان دادن
foreshow
از پیش نشان دادن تخمین زدن
randomize
بصورت امار تصادفی نشان دادن
you said it/you can say that again
<idiom>
نشان دادن موفقیت با نظریه دیگران
demonstratively
با اقامه دلیل ازراه نشان دادن
demonstrated
نشان دادن نحوه کار چیزی
demonstrates
نشان دادن تظاهر به عمل کردن
demonstrates
نشان دادن نحوه کار چیزی
demonstrating
نشان دادن تظاهر به عمل کردن
demonstrating
نشان دادن نحوه کار چیزی
do a job on
<idiom>
بیفایده وزشت نشان دادن چیزی
debunk
توخالی بودن چیزی را نشان دادن
brazenly
بی پروایی نشان دادن گستاخی کردن
brazen
بی پروایی نشان دادن گستاخی کردن
demonstrated
نشان دادن تظاهر به عمل کردن
demonstrate
نشان دادن نحوه کار چیزی
demonstrate
نشان دادن تظاهر به عمل کردن
to give publicity to
بعموم نشان دادن یا معرفی کردن
to pay homage to somebody
به کسی تکریم و وفاداری نشان دادن
to render homage to somebody
به کسی تکریم و وفاداری نشان دادن
outbrave
شجاعت بیشتری ازدیگران نشان دادن
impassively
بی نشان دادن احساس درد یاعاطفه
to do homage to somebody
به کسی تکریم و وفاداری نشان دادن
to stay on the ball
<idiom>
تند ملتفت شدن و واکنش نشان دادن
to show one out
راه بیرون رفتن را بکسی نشان دادن
demo
عمل نشان دادن نحوه کار چیزی
right on
<idiom>
نشان دادن موافقت (درست است بله)
show one out
راه بیرون رفتن را به کسی نشان دادن
to point a moral
اصل اخلاقی را نشان دادن یابکار بردن
demonstrations
عمل نشان دادن نحوه کار چیزی
cerebrate
فعالیت مغزی را نشان دادن فکر کردن
To be patient with someone .
درمورد کسی صبر وشکیبائی نشان دادن
DFD
نمودار نشان دادن حرکت داده در سیستم
demonstration
عمل نشان دادن نحوه کار چیزی
grid ticks
علایم مخصوص نشان دادن چندشبکهای بودن نقشه
to greenwash
نشان دادن که انگاری نگران محیط زیست باشند
show one's (true) colors
<idiom>
نشان دادن چیزی که شخص واقعا دوست دارد
hitchhike
سرجاده ایستادن وباشست جهت خود را نشان دادن
verger
متصدی نشان دادن محل جلوس مردم در کلیسا
to prove oneself
نشان دادن
[ثابت کردن]
توانایی انجام کاری
have it in for someone
<idiom>
نشان دادن سوء قصدوسوء نیت یا متنفربودن ازکسی
to go backpacking
سرجاده ایستادن و با شست جهت خود را نشان دادن
to hitch
سرجاده ایستادن و با شست جهت خود را نشان دادن
PRN
نشانهای در Dos-Ms برای نشان دادن پورت چاپگر استاندارد
target offset methode
روش نشان دادن هدفها روی نقشه ها یا طرحهای عملیاتی
religionize
دینداری زیاد نشان دادن مذهبی یا مذهب دار کردن
to show one round
کسیرا دور گرداندن وجاهای تماشایی راباو نشان دادن
to roll one's eyes
<idiom>
نشان دادن بی میلی
[بی علاقگی]
به انجام کاری
[اصطلاح مجازی]
object lessons
درسی که با نشان دادن چیزهای موضوع درس توام میشود
object lesson
درسی که با نشان دادن چیزهای موضوع درس توام میشود
numeric
حرفی که در برخی حالت برای نشان دادن یک عدد است .
nil pointer
نشانه گر برای نشان دادن انتهای لیست زنجیره موضوعات
accuracy
کل تعداد بیتهایی که برای نشان دادن یک عدد در کامپیوتر به کار می رود
Good grief!
<idiom>
این کلمه برای نشان دادن تعجب (چه خوب چه بد)استفاده میشود
cartoon design
نقشه شطرنجی فرش برای نشان دادن محل گره زدن
ablegate
مامور مخصوص پاپ درکشورهای بیگانه برای دادن نشان و خلعت
insertion point
نشانگری که برای نشان دادن محل تایپ متن در یک نوشته استفاده میشود
ended
کدی که در پردازش دستهای برای نشان دادن خاتمه کاری استفاده میشود
bubble help
خط ی روی صفحه نمایش برای نشان دادن آنچه شما به آن اشاره می کنید
forecaddie
باربر وسط مسیر برای نشان دادن محل فرود گوی گلف
Recent search history
✘ Close
Contact
|
Terms
|
Privacy
© 2009 Dictiornary-Farsi.com