English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
  Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 301 (14 milliseconds)
English Persian
indistinctive نا مشخص
Search result with all words
field مجموعه حروف برای مشخص کردن یک فیلد یا محل آن
fielded مجموعه حروف برای مشخص کردن یک فیلد یا محل آن
fields مجموعه حروف برای مشخص کردن یک فیلد یا محل آن
answer سیگنال فرستاده شده توسط کامپیوتر گیرنده برای مشخص کردن خودش
answered سیگنال فرستاده شده توسط کامپیوتر گیرنده برای مشخص کردن خودش
answering سیگنال فرستاده شده توسط کامپیوتر گیرنده برای مشخص کردن خودش
answers سیگنال فرستاده شده توسط کامپیوتر گیرنده برای مشخص کردن خودش
card کارت پلاستیکی نازک با وسیله حافظه و ریز پردازنده که در آن قرار گرفته است که برای انتقال الکترونیکی یا مشخص کردن کاربر انجام میشود
cards کارت پلاستیکی نازک با وسیله حافظه و ریز پردازنده که در آن قرار گرفته است که برای انتقال الکترونیکی یا مشخص کردن کاربر انجام میشود
marker مشخص کننده
markers مشخص کننده
replace دستوری به کامپیوتربرای یافتن یک داده مشخص وقرار دادن چیزدیگری درآن محل
replaced دستوری به کامپیوتربرای یافتن یک داده مشخص وقرار دادن چیزدیگری درآن محل
replaces دستوری به کامپیوتربرای یافتن یک داده مشخص وقرار دادن چیزدیگری درآن محل
replacing دستوری به کامپیوتربرای یافتن یک داده مشخص وقرار دادن چیزدیگری درآن محل
direct objects دادهای که تصویر یا صوت مشخص تولید میکند
indirect objects دادهای که تصویر یا صوت مشخص تولید میکند
object دادهای که تصویر یا صوت مشخص تولید میکند
objected دادهای که تصویر یا صوت مشخص تولید میکند
objecting دادهای که تصویر یا صوت مشخص تولید میکند
objects دادهای که تصویر یا صوت مشخص تولید میکند
aggregate بیشترین سرعتی که داده روی کانال مشخص میتواند ارسال شود
aggregates بیشترین سرعتی که داده روی کانال مشخص میتواند ارسال شود
queried که به کاربرامکان پرسش سول و دریافت پاسخ یا دستیابی به اطلاع مشخص طبق سوال میدهد
queries که به کاربرامکان پرسش سول و دریافت پاسخ یا دستیابی به اطلاع مشخص طبق سوال میدهد
query که به کاربرامکان پرسش سول و دریافت پاسخ یا دستیابی به اطلاع مشخص طبق سوال میدهد
querying که به کاربرامکان پرسش سول و دریافت پاسخ یا دستیابی به اطلاع مشخص طبق سوال میدهد
region پر کردن فضای صفحه نمایش یا شکل گرافیکی با رنگ مشخص
regions پر کردن فضای صفحه نمایش یا شکل گرافیکی با رنگ مشخص
message حجم اطلاع مشخص
messages حجم اطلاع مشخص
mean مشخص کردن چیزی
meaner مشخص کردن چیزی
meanest مشخص کردن چیزی
basic روش به هنگام سازی و بازیابی مستقیم بلاک داده مشخص که در یک وسیله با دستیالی مستقیم ذخیره شده است
basics روش به هنگام سازی و بازیابی مستقیم بلاک داده مشخص که در یک وسیله با دستیالی مستقیم ذخیره شده است
word سیستم در برنامه کاربردی ویرایش یا کلمه پرداز که در آن لازم نیست اپراتور انتهای خط را مشخص کند, و پیاپی تایپ میکند و خود برنامه کلمات را جدا میکند و به صورت یک متن خط به خط درمی آورد
worded سیستم در برنامه کاربردی ویرایش یا کلمه پرداز که در آن لازم نیست اپراتور انتهای خط را مشخص کند, و پیاپی تایپ میکند و خود برنامه کلمات را جدا میکند و به صورت یک متن خط به خط درمی آورد
relative محل مشخص در رابط ه با یک مرجع یا آدرس مربوطه پایه
director نرم افزار نوشتاری چند رسانهای محصول Macromedia که به کاربر اجازه کنترل عناصر در زمان مشخص میدهد
directors نرم افزار نوشتاری چند رسانهای محصول Macromedia که به کاربر اجازه کنترل عناصر در زمان مشخص میدهد
private محدوده آدرس حافظه کاربر مشخص , نه برای دستیابی عمومی
privates محدوده آدرس حافظه کاربر مشخص , نه برای دستیابی عمومی
machine شماره یا آدرس مطلق که نقط های در حافظه که کلمه داده قابل یافتن و دستیابی است را مشخص میکند
machined شماره یا آدرس مطلق که نقط های در حافظه که کلمه داده قابل یافتن و دستیابی است را مشخص میکند
machines شماره یا آدرس مطلق که نقط های در حافظه که کلمه داده قابل یافتن و دستیابی است را مشخص میکند
logic ولتاژ نمایش وضعیت منط قی مشخص .
volume نام انتساب شده به دیسک یا نوار مشخص
volumes نام انتساب شده به دیسک یا نوار مشخص
arithmetic دستورالعمل برنامه که در آن عملگر عمل مورد نظر را برای اجرا مشخص میکند
location شماره یا آدرس مطلق که نقط های در حافظه که کلمه داده قابل یافتن و دستیابی است مشخص میکند
locations شماره یا آدرس مطلق که نقط های در حافظه که کلمه داده قابل یافتن و دستیابی است مشخص میکند
update تغییر یا افزودن داده مشخص در فایل اصلی با اطلاعات به روز شوند
updated تغییر یا افزودن داده مشخص در فایل اصلی با اطلاعات به روز شوند
updates تغییر یا افزودن داده مشخص در فایل اصلی با اطلاعات به روز شوند
language قالب و فرمت دستورات و داده ها در یک زبان مشخص
language دستوراتی که منابع لازم برای یک کار که باید توسط کامپیوتر انجام شود را مشخص می کنند
languages قالب و فرمت دستورات و داده ها در یک زبان مشخص
languages دستوراتی که منابع لازم برای یک کار که باید توسط کامپیوتر انجام شود را مشخص می کنند
analogue صفحه نمایشی که از سیگنال ورودی ممتد برای کنترل رنگهای صفحه نمایش استفاده میکند به طوری که بتواند یک محدوده مشخص از رنگها را نمایش دهد
analogues صفحه نمایشی که از سیگنال ورودی ممتد برای کنترل رنگهای صفحه نمایش استفاده میکند به طوری که بتواند یک محدوده مشخص از رنگها را نمایش دهد
realised انتخاب مجموعه مشخص از رنگها برای قلم رنگی و استفاده از ان برای نمایش تصویر. معمولا توسط تط بیق دادن رنگها با قلم منط قی در سیستم
realises انتخاب مجموعه مشخص از رنگها برای قلم رنگی و استفاده از ان برای نمایش تصویر. معمولا توسط تط بیق دادن رنگها با قلم منط قی در سیستم
realising انتخاب مجموعه مشخص از رنگها برای قلم رنگی و استفاده از ان برای نمایش تصویر. معمولا توسط تط بیق دادن رنگها با قلم منط قی در سیستم
realize انتخاب مجموعه مشخص از رنگها برای قلم رنگی و استفاده از ان برای نمایش تصویر. معمولا توسط تط بیق دادن رنگها با قلم منط قی در سیستم
realized انتخاب مجموعه مشخص از رنگها برای قلم رنگی و استفاده از ان برای نمایش تصویر. معمولا توسط تط بیق دادن رنگها با قلم منط قی در سیستم
realizes انتخاب مجموعه مشخص از رنگها برای قلم رنگی و استفاده از ان برای نمایش تصویر. معمولا توسط تط بیق دادن رنگها با قلم منط قی در سیستم
realizing انتخاب مجموعه مشخص از رنگها برای قلم رنگی و استفاده از ان برای نمایش تصویر. معمولا توسط تط بیق دادن رنگها با قلم منط قی در سیستم
effective نرخ یافتن یک بخش مشخص از اطلاع از یک رسانه ذخیره سازی
effective آنچه برای تولید یک نتیجه مشخص قابل استفاده است
power قطعهای که اگر برای مدت زمان مشخص استفاده نشود خود را خاموش میکند
powered قطعهای که اگر برای مدت زمان مشخص استفاده نشود خود را خاموش میکند
powering قطعهای که اگر برای مدت زمان مشخص استفاده نشود خود را خاموش میکند
powers قطعهای که اگر برای مدت زمان مشخص استفاده نشود خود را خاموش میکند
rate تعداد خطاهایی که در یک زمان مشخص رخ میدهد
rate حجم داده یاا کارهایی که در یک زمان مشخص رخ میدهد
rates تعداد خطاهایی که در یک زمان مشخص رخ میدهد
rates حجم داده یاا کارهایی که در یک زمان مشخص رخ میدهد
cyclic دستیابی به اطلاع ذخیره شده که فقط در یک نقط ه مشخص در حلقه اتفاق میافتد
move دستوری که محل بلاک متن که توسط نشانه گر بلاک مشخص شده است را تغییر میدهد
moved دستوری که محل بلاک متن که توسط نشانه گر بلاک مشخص شده است را تغییر میدهد
moves دستوری که محل بلاک متن که توسط نشانه گر بلاک مشخص شده است را تغییر میدهد
structure ترتیب دادن یا سازماندهی به روش مشخص
structures ترتیب دادن یا سازماندهی به روش مشخص
structuring ترتیب دادن یا سازماندهی به روش مشخص
identities عدد یکتا که توسط کلمه رمز استفاده می شدو تا برای کاربر مشخص کند چه زمانی وارد سیستم شود
identities الگوی بیتها پیش از اولین بلاک داده در نوار مغناطیسی که قالب نوار استفاه شده را مشخص میکند
identity عدد یکتا که توسط کلمه رمز استفاده می شدو تا برای کاربر مشخص کند چه زمانی وارد سیستم شود
identity الگوی بیتها پیش از اولین بلاک داده در نوار مغناطیسی که قالب نوار استفاه شده را مشخص میکند
specifies مشخص کردن
specifies مشخص کردن ذکر کردن معلوم کردن
specify مشخص کردن
specify مشخص کردن ذکر کردن معلوم کردن
specifying مشخص کردن
specifying مشخص کردن ذکر کردن معلوم کردن
name کلمه معرفی فایل ذخیره شده مشخص
names کلمه معرفی فایل ذخیره شده مشخص
amorphous دارای ساختمان غیر مشخص
symbolic 1-هرزبان کامپیوتری که در آن محل ها با نام مشخص شده است .2-هر زبان که برای نوشتن که منبع به کار می رود
symbolic آدرسی که با نشانه یا نام مشخص شود
Other Matches
algorithm قوانین مصرفی و ایجاد کارهای مشخص یا حل مشکلات مشخص
algorithms قوانین مصرفی و ایجاد کارهای مشخص یا حل مشکلات مشخص
cell جلوگیری از تغییر محتوای یک خانه مشخص یا تعدادی خانه مشخص
cells جلوگیری از تغییر محتوای یک خانه مشخص یا تعدادی خانه مشخص
quartz clock بخش کوچکی از کریستال کواترنر که در فرکانس مشخص با اعمال ولتاژ مشخص مرتعش میشود و برای سیگنالهای ساعت بسیار دقیق کامپیوتر ها و سایر برنامههای زمانی بسیار دقیق به کار می رود
descriptor کدی که مشخص کننده نام فایل یا نام برنامه یا کد رمز به فایل را مشخص میکند
locating تعیین محل کردن مشخص کردن جا دادن مشخص کردن محل هدف
locates تعیین محل کردن مشخص کردن جا دادن مشخص کردن محل هدف
located تعیین محل کردن مشخص کردن جا دادن مشخص کردن محل هدف
locate تعیین محل کردن مشخص کردن جا دادن مشخص کردن محل هدف
physiognomonic مشخص
specifics مشخص
named مشخص
kenspeckle مشخص
signate مشخص
specific code کد مشخص
marked مشخص
pronounced مشخص
distinctive مشخص
highlighted مشخص
distinguished مشخص
highlight مشخص
distinct مشخص
highlights مشخص
specific مشخص
definitions مشخص کردن
ditinct روشن مشخص
denoted مشخص کردن
discriminant مشخص کننده
specified مشخص شده
definition مشخص کردن
diacritical current جریان مشخص
named vessel کشتی مشخص
individuate مشخص کردن
denotes مشخص کردن
named place of destination مقصد مشخص
lay down مشخص کردن
nonsignificant غیر مشخص
earmarking مشخص کردن
identifying مشخص کردن
delineated مشخص کردن
delineates مشخص کردن
distinguishing مشخص اختصاصی
delineating مشخص کردن
define مشخص کردن
defined مشخص کردن
defining مشخص کردن
denote مشخص کردن
identifies مشخص کردن
identified مشخص کردن
signalled اشکار مشخص
clean cut مشخص واضح
clean-cut مشخص واضح
cleaners مشخص واضح
assignable معین مشخص
signal اشکار مشخص
signaled اشکار مشخص
delineate مشخص کردن
indicating مشخص کننده
distinctive فرق مشخص
targets هدف مشخص
defines مشخص کردن
targetting هدف مشخص
registered port بندر مشخص
target هدف مشخص
targetted هدف مشخص
targeting هدف مشخص
identify مشخص کردن
targeted هدف مشخص
pathognomic مشخص مرض
distinctly بطور مشخص
pathognomomical مشخص مرض
to create an image for oneself as somebody مشخص کردن
type genus نوع مشخص
unarguable غیرقابلبحثمعلوم مشخص
criss-crossing با ضربدر مشخص کردن
criss-crosses با ضربدر مشخص کردن
indication lamp لامپ مشخص کننده
structureless بدون ساختمان مشخص
at the specified tenor بر حسب مفاد مشخص
criss-crossed با ضربدر مشخص کردن
typified بانمونه مشخص کردن
check indicator مشخص کننده مقابله
typifying بانمونه مشخص کردن
typify بانمونه مشخص کردن
call one's shot مشخص کردن هدف
nodose دارای برامدگیهای مشخص
facies عبارت مشخص یک طبقه
frequency designation مشخص کردن فرکانس
typifies بانمونه مشخص کردن
criss-cross با ضربدر مشخص کردن
overflow indicator مشخص کننده سرریزی
named point of destination نقطه مشخص در مقصد
named port of destination بندر مقصد مشخص
antiseptics تمیز و پاکیزه مشخص
antiseptic تمیز و پاکیزه مشخص
nodous دارای برامدگیهای مشخص
shaded relief عوارض مشخص یا بسیارناهموار
named place of delivery at frontier تحویل در مرز مشخص
shuttle وسیله نقلیه با مسیر مشخص
shuttled وسیله نقلیه با مسیر مشخص
blocky پرشده یا مشخص با قطعات مختلف
highlighting روشن ساختن مشخص کردن
shuttles وسیله نقلیه با مسیر مشخص
costing مشخص کردن هزینه عملیات
margin مشخص کردن اندازه و حاشیه
margins مشخص کردن اندازه و حاشیه
One must draw the line somewhere. <proverb> هر کس باید ید و مرزش را مشخص کند .
to be clear to somebody برای کسی مشخص بودن
known target هدف شناخته شده یا مشخص
badges امضاء و علامت برجسته و مشخص
temporarily برای زمان مشخص یا نه همیشه
named departure point نقطه مشخص برای حرکت
badge امضاء و علامت برجسته و مشخص
named port of shipment بندر مشخص برای حمل
point of aim نقطه هدفگیری در مسافتهاتی مشخص
settling days روزهای مشخص تصفیه حسابها در بورس
alerted وضعیت یک شی مشخص که یک اخطار را کنترل میکند
My departure time is not determined yet . وقت حرکت من هنوز مشخص نیست.
user انجمن یا کلوپ کاربران یا کامپیوتر مشخص
users انجمن یا کلوپ کاربران یا کامپیوتر مشخص
Well, duh! [American English] نه ! جدی می گی؟ [این که کاملا مشخص است]
alert وضعیت یک شی مشخص که یک اخطار را کنترل میکند
scheduled plane هواپیمای مسافربری [با زمان پرواز مشخص]
entry مقدار اطلاعات درون یک سلول مشخص
circle of influence دایرهای که حد منطقه تاثیررا مشخص میکند
special سیستم برنامههای کاربردی مشخص و محدود
scheduled service plane هواپیمای مسافربری [با زمان پرواز مشخص]
irishism عبارت یا اصطلاح یا رسوم مشخص ایرلندی
insignia علائم ونشانهای مشخص کننده هرچیزی
dorsiventral دارای قسمت پشتی وشکمی مشخص
insigne علائم ونشانهای مشخص کننده هرچیزی
neither fish nor fowl <idiom> چیزی که به گروه مشخص تعلق ندارد
serve one's purpose <idiom> مفیدبودن شخص برای کاری مشخص
To be conspicuous. انگشت نما بودن ( مشخص یا سر شناس )
operator انتساب بیشتر از یک تابع به عملگرا مشخص .
determiners مشخص کننده ضمیر یا صفت اشاره
symbolically آدرسی که با نشانه یا نام مشخص شود
operators انتساب بیشتر از یک تابع به عملگرا مشخص .
internal نمایش حروف در یک سیستم عامل مشخص
determiner مشخص کننده ضمیر یا صفت اشاره
lanes مسیر که باخط کشی مشخص میشود
intensity of rain fall شدت بارندگی که بامیلیمتردرساعت مشخص میشود
channel ارسال سیگنال ها یا داده از یک مسیر مشخص
channeled ارسال سیگنال ها یا داده از یک مسیر مشخص
channeling ارسال سیگنال ها یا داده از یک مسیر مشخص
key کلیدی که ورودیهای یک رکورد را مشخص میکند
channelled ارسال سیگنال ها یا داده از یک مسیر مشخص
lane مسیر که باخط کشی مشخص میشود
channels ارسال سیگنال ها یا داده از یک مسیر مشخص
alerts وضعیت یک شی مشخص که یک اخطار را کنترل میکند
columns خط عمودی که محل و پهنای ستون را مشخص میکند
column خط عمودی که محل و پهنای ستون را مشخص میکند
failure تعداد مشخص خطا در یک دوره زمان معین
failures تعداد مشخص خطا در یک دوره زمان معین
qualities استاندارد متن چاپ شده از یک چاپگر مشخص
quality استاندارد متن چاپ شده از یک چاپگر مشخص
software که امکان اجرای کار مشخص را فراهم میکند
thread count [تعداد رشته نخ تار یا پود در یک طول مشخص]
semiosis یک سلسله فعل وانفعالات مشخص جانور علامت
open water فاصله مشخص بین برنده ونزدیکترین رقیب
keypad مجموعهای از کلیدهای خاص برای کاربرد مشخص
imagery pack بسته حاوی عکسهای هوایی یک منطقه مشخص
selected یافتن و بازیابی اطلاعات مشخص از پایگاه داده ها
selects یافتن و بازیابی اطلاعات مشخص از پایگاه داده ها
statement of charge مشخص کردن جرایم فرم تقاضای خسارت
truncation حذف رقم یک عدد تا به یک طول مشخص برسد
to tap ولتاژ مشخص کردن [الکترونیک یا مهندسی برق]
work breakdown روش تقسیم یک عمل به اجزای مشخص و کوچک
voyage charter اجاره دربست کشتی برای سفری مشخص
dd name برچسبی که دستور تعریف خاصی را مشخص میکند
category wiring که نوع کابل ها و سیمهای شبکه را مشخص میکند
tracked محل شیار مشخص روی دیسک مغناطیسی
identifying مشخص کردن شخصیت کسی یا ماهیت چیزی
track محل شیار مشخص روی دیسک مغناطیسی
transmissions اندازه گیری مقدار داده در زمان مشخص
boundaries علامتی که ابتدا و انتهای فایل را مشخص میکند
transmission اندازه گیری مقدار داده در زمان مشخص
boundary علامتی که ابتدا و انتهای فایل را مشخص میکند
identify مشخص کردن شخصیت کسی یا ماهیت چیزی
tab کلید کنترلی که ستونهای خروجی را مشخص میکند
tabs کلید کنترلی که ستونهای خروجی را مشخص میکند
conditional مین کننده وقوع چندین کار مشخص
identifies مشخص کردن شخصیت کسی یا ماهیت چیزی
select یافتن و بازیابی اطلاعات مشخص از پایگاه داده ها
balisage مشخص کردن مسیر جاده باچراغهای راهنما
read تعداد بایتها که خواننده در زمان مشخص می خواند
reads تعداد بایتها که خواننده در زمان مشخص می خواند
compliant وسیلهای که به مجموعهای از استانداردهای مشخص تط بیق میشود
tracks محل شیار مشخص روی دیسک مغناطیسی
identified مشخص کردن شخصیت کسی یا ماهیت چیزی
knowledge دستورات و دانش خبره را در یک فیلد مشخص اعمال میکند
dispatching priority شماره کارها برای مشخص کردن تقدم انها
labeling یی که برای مشخص کردن متغیر یا داده به کار می رود
hierarchical communications system پایگاه دادهای که رکوردها بهم مربوطند با یک ساختار مشخص
labelled یی که برای مشخص کردن متغیر یا داده به کار می رود
labels یی که برای مشخص کردن متغیر یا داده به کار می رود
retrospective search جستجوی متن ها دریک موضوع مشخص ازیک داده
search جستجوی متن ها روی یک موضوع خاص با یک داده مشخص
searched جستجوی متن ها روی یک موضوع خاص با یک داده مشخص
Recent search history
  Contact• | TermsPrivacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com