English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
  Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 201 (39 milliseconds)
English Persian
to stop cold something چیزی را فوری کاملا متوقف کردن
Other Matches
to stop somebody or something کسی را یا چیزی را نگاه داشتن [متوقف کردن] [مانع کسی یا چیزی شدن] [جلوگیری کردن از کسی یا از چیزی]
ended خاتمه دادن یا متوقف کردن چیزی
ends خاتمه دادن یا متوقف کردن چیزی
end خاتمه دادن یا متوقف کردن چیزی
bring home the importance of something to someone <idiom> شیرفهم کردن -کاملا فهماندن چیزی به کسی
to try something completely new <idiom> چیزی [روشی ] کاملا متفاوت امتحان کردن
throw a monkey wrench into <idiom> آرام آرام متوقف کردن چیزی
cry down چیزی را غیر قانونی دانستن متوقف ساختن
to read through something چیزی را کاملا خواندن
to read over something چیزی را کاملا خواندن
far cry <idiom> چیزی کاملا متفاوت
appressed کاملا نزدیک و مجاور چیزی
swear by <idiom> کاملا از چیزی اطمینان داشتن
perfected ساختن چیزی که کاملا درست است
perfects ساختن چیزی که کاملا درست است
wear out <idiom> پوشیدن چیزی تا کاملا بیفایده شود
perfect ساختن چیزی که کاملا درست است
You can say that again. من کاملا با چیزی که گفتی موافقم. [اصطلاح]
perfecting ساختن چیزی که کاملا درست است
fiefdom هر چیزی که کاملا تحت اختیار شخص باشد
fiefdoms هر چیزی که کاملا تحت اختیار شخص باشد
to watch something مراقب [چیزی] بودن [توجه کردن به چیزی] [چیزی را ملاحظه کردن]
To demand prompt payment. تقاضای پرداخت فوری کردن
put under the ban متوقف کردن
halts متوقف کردن
halted متوقف کردن
halt متوقف کردن
shut down خاموش کردن و متوقف کردن کارایی ماشین یا سیستم
gravel شن دار متوقف کردن
stops متوقف کردن ایستگاه
stopped متوقف کردن ایستگاه
stop متوقف کردن ایستگاه
stopping متوقف کردن ایستگاه
to bring traffic to a standstill ترافیک را متوقف کردن
stopping the work متوقف کردن کار
call it quits <idiom> متوقف کردن تمام کار
checks کم یا متوقف کردن سرعت بدن
checked کم یا متوقف کردن سرعت بدن
check کم یا متوقف کردن سرعت بدن
phaseout تدریجا متوقف کردن کار یاتولید
to suspend payment پرداخت راموقوف کردن متوقف شدن
tie up <idiom> آرام یا متوقف کردن حرکت یا عملی
pull over <idiom> متوقف کردن ماشین گوشه جاده
fielding متوقف کردن و کنترل گوی هاکی
aborts متوقف کردن یک سلسله عملیات در حال اجراء
stalling متوقف شدن یا کردن از کار انداختن یا افتادن
aborting متوقف کردن یک سلسله عملیات در حال اجراء
aborted متوقف کردن یک سلسله عملیات در حال اجراء
cancellation عمل متوقف کردن فرآیند شروع شده
stall متوقف شدن یا کردن از کار انداختن یا افتادن
abort متوقف کردن یک سلسله عملیات در حال اجراء
to wipe the slate clean <idiom> شروع تازه ای کردن [تخلفات قبلی را کاملا از پرونده پاک کردن] [اصطلاح]
cancels متوقف کردن یک فرآیند یا دستور پیش از اجرای کامل
cancelling متوقف کردن یک فرآیند یا دستور پیش از اجرای کامل
cancel متوقف کردن یک فرآیند یا دستور پیش از اجرای کامل
shake down جیب کسی را کاملا خالی کردن بیتوته کردن
extensions طولانی تر کردن چیزی .افزودن چیزی به چیزی دیگر برای طولانی تر کردن آن
extension طولانی تر کردن چیزی .افزودن چیزی به چیزی دیگر برای طولانی تر کردن آن
appel پاکوب 2 بار پا کوبیدن شمشیرباز به نشانه متوقف کردن مبارزه
wear out کاملا خسته کردن
to wreck کاملا خراب کردن
lay to rest <idiom> رها کردن ،متوقف کردن
to portray somebody [something] نمایش دادن کسی یا چیزی [رل کسی یا چیزی را بازی کردن] [کسی یا چیزی را مجسم کردن]
to bowl somebody over <idiom> <verb> کسی را کاملا غافلگیر کردن
to blow somebody's mind <idiom> <verb> کسی را کاملا غافلگیر کردن
perfects کاملا رسیده تکمیل کردن
perfect کاملا رسیده تکمیل کردن
rub out <idiom> کاملا ویرا کردن ،کشتن
perfecting کاملا رسیده تکمیل کردن
perfected کاملا رسیده تکمیل کردن
to knock somebody's socks off <idiom> <verb> کسی را کاملا غافلگیر کردن
lay hands upon something جای چیزی را معلوم کردن چیزی را پیدا کردن
to regard something as something چیزی را بعنوان چیزی تفسیر کردن [تعبیر کردن]
to see something as something [ to construe something to be something] چیزی را بعنوان چیزی تفسیر کردن [تعبیر کردن]
to depict somebody or something [as something] کسی یا چیزی را بعنوان چیزی توصیف کردن [وصف کردن] [شرح دادن ] [نمایش دادن]
to appreciate something قدر چیزی را دانستن [سپاسگذار بودن] [قدردانی کردن برای چیزی]
modifies تغییر داده چیزی یا مناسب استفاده دیگر کردن چیزی
modifying تغییر داده چیزی یا مناسب استفاده دیگر کردن چیزی
modify تغییر داده چیزی یا مناسب استفاده دیگر کردن چیزی
coveting میل به تملک چیزی کردن طمع به چیزی داشتن
covet میل به تملک چیزی کردن طمع به چیزی داشتن
correction صحیح کردن چیزی تغییری که چیزی را درست میکند
covets میل به تملک چیزی کردن طمع به چیزی داشتن
to scramble for something هجوم کردن با عجله برای چیزی [با دیگران کشمکش کردن برای گرفتن چیزی]
think nothing of something <idiom> فراموش کردن چیزی ،نگران چیزی بودن
rectified درست کردن چیزی یاصحیح کردن چیزی
rectify درست کردن چیزی یاصحیح کردن چیزی
sleep on it <idiom> به چیزی فکر کردن ،به چیزی رسیدگی کردن
rectifies درست کردن چیزی یاصحیح کردن چیزی
to give up [to waste] something ول کردن چیزی [کنترل یا هدایت چیزی]
see about (something) <idiom> دنبال چیزی گشتن ،چیزی را چک کردن
deadlines منتظر تعمیر متوقف کردن وسایل برای تعمیر
deadline منتظر تعمیر متوقف کردن وسایل برای تعمیر
to mind somebody [something] اعتنا کردن به کسی [چیزی] [فکر کسی یا چیزی را کردن]
immediate <adj.> فوری
acute <adj.> فوری
posthaste فوری
urgent فوری
spontaneous فوری
prompts فوری
prompted فوری
prompt فوری
sudden فوری
spot فوری
spots فوری
instantaneous <adj.> فوری
intuitive <adj.> فوری
unintermediate <adj.> فوری
instanter فوری
snap shot فوری
urgently فوری
fix می کردن چیزی یا متصل کردن چیزی
fixes می کردن چیزی یا متصل کردن چیزی
immediate message پیام فوری
immediate memory حافظه فوری
urgent priority تقدم فوری
spot test ازمایش فوری
inst مخفف فوری
immediate mission تک فوری هوایی
immediate خیلی فوری
scram فوری رفتن
speedy trial دادرسی فوری
scrams فوری رفتن
real time بازده فوری
immediate action عملیات فوری
prompt delivery تحویل فوری
instantaneous reaction واکنش فوری
cash prompt نقد فوری
snapshots عکس فوری
hasty عجولانه فوری
cash spot نقد فوری
pistolgraph عکس فوری
prompt deployment گسترش فوری
emergency priority تقدم فوری
prompt payment پرداخت فوری
instantaneous photograph عکس فوری
snapshot عکس فوری
snap shot عکس فوری
emergency care مراقبتهای فوری
snap shooter عکاس فوری
strikes اعتصاب کردن متوقف ساختن کار از جانب کارگران کارگاه یا کارخانه به طور دسته جمعی و به منظور تحصیل امتیازات بیشتر از کارفرما یا اعاده وضع مناسب سابق که از بین رفته است
strike اعتصاب کردن متوقف ساختن کار از جانب کارگران کارگاه یا کارخانه به طور دسته جمعی و به منظور تحصیل امتیازات بیشتر از کارفرما یا اعاده وضع مناسب سابق که از بین رفته است
upsurge قیام فوری وناگهانی
quick set گرفتن فوری بتن
immediate action عکس العمل فوری
immediate addressing ادرس دهی فوری
snapping گرفتن عکس فوری
immediate mission ماموریت فوری هوایی
snaps گرفتن عکس فوری
snapped گرفتن عکس فوری
snap گرفتن عکس فوری
I need them urgently. من آنها را فوری میخواهم.
snap report گزارش فوری یا انی
the letter is urgent نامه فوری است
snap shot عکس فوری گرفتن
pistolgraph دستگاه عکس فوری
ready service اماده به استفاده فوری
red alerts آژیر خطر فوری
payable immediately قابل پرداخت فوری
red alert آژیر خطر فوری
snapshoot عکس فوری گرفتن
snapshoot تیر فوری انداختن
tea bag پاکت محتوی چای فوری
spot price قیمت برای فروش فوری
tea bags پاکت محتوی چای فوری
Please reply as a matter of urgency. لطفا فوری پاسخ دهید.
exigent محتاج به اقدام یا کمک فوری
abeyant متوقف
halts متوقف
abeyant abeyance متوقف
halt متوقف
dead in the water متوقف در اب
crashed متوقف
insolvent متوقف
crashes متوقف
crashingly متوقف
crashing متوقف
halted متوقف
crash متوقف
installed متوقف
emergencies حالتی که اقدام فوری را ایجاب کنداحتیاطی
emergency حالتی که اقدام فوری را ایجاب کنداحتیاطی
lay off متوقف ساختن
slap down متوقف ساختن
stopping متوقف کننده
stoppers متوقف کننده
let up <idiom> کم کم متوقف شدن
to put to a pause متوقف ساختن
throwback متوقف سازی
dead in the water متوقف در دریا
to come to a stand متوقف شدن
suppressible متوقف کردنی
stop متوقف کننده
stand fast متوقف شدن
stopper متوقف کننده
stopped متوقف کننده
pt down متوقف ساختن
hold on <idiom> متوقف شدن
come to a stand متوقف شدن
halted متوقف شدن
Recent search history
  Contact• | TermsPrivacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com